کلبه تنهایی
غروب عاشقان رنگش طلایست *** اگرچه آخرش مرگ و جدایست
وقتی غروب باکوله بارخستگی ازراه میرـسد بی اختیاراشک درچشمانم خانه میکند وترس تمام وجودم را می گیـرد.تـرس ازاینکه شایـد روزی رویای من این چنین آرام غروب کـــند بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد چه بگویم؟ از که بگویم؟! دل را به کدام آرزویی نوید دهم؟ سردی دستهایم را به گرمای کدام خاطره بسپارم؟ چشمهایم را به پنجره کدام طلوع بگشایم و به یاد کدامین ستاره به خواب شوم؟ زورق خیالم را به کدام ساحلی سوق دهم؟ دریا قطره قطره از من می گریزد! چه غریب مانده ام٬سر بر این بالش تنهایی! در سرزمینی که نه صداقت را بهایی است و نه عشق را صفایی! نه وفا دارند نه وفا خواهند! نیلوفران را سر بریده اند گیسوانم را طنابی ساخته اند دور گردنم نه حضور آفتابی نه شیطنت ستاره ای! کی می رسد گاه مردنم؟ گرفتار شفق٬غرق در خون٬تا ابد... آب خواهم شد... چه بگويم سخني نيست... عکس قلبی که کشیدم روی دیوار هنوز اونجاست


مي وزد از سر اميد نسيمي...
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من .
من خودم هستم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزد .
من نه عاشق هستم نه دلداده به گيسوي بلند و نه آلوده به افکار پليد .
من به دنبال نگاهي هستم که مرا از پس ديوانگي ام مي فهمد ..
هنوز اون نقش قدیمی مثل من یکه و تنهاست
کاشکی می شد نقش یک دل جفت اون دل می کشیدی
کاشکی از این در و دیوار غصه هامو می شنیدی
دویدن ، سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن ،
حق کسانی است که نمی دوند ...
"دکتر شریعتی"
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |









